نشستهای ادبی گره

جلسات گره پنجشنبه هر هفته ساعت 15 در محل حوزه هنری مشهد برگزار می شود

کسی چه می دانست سی و سومین نشست گره را در غم برگزار کنیم؟
 
 
 
ا ین بار خبری ناخوشایند ، همه ما را چنان سوگوار ساخت که تنها شعر گویای حال درونی مان بود.
 پس با دلی آکنده از اندوه ، گره را با یاد رضا بروسان عزیز، الهام اسلامی عزیز و اشعاری از این عزیزان، و لیلای کوچک که همیشه کوچکترین عضو ثابت جلسات شعر مشهد بود آغاز کردیم.
 
 
ماه بی حوصله ی دشت، بیابان را کشت
سیب سرخی شد و چرخی زد و ایمان را کشت
حجرالاسود ما روشنی باغچه بود
قبله آنقدر عوض شد که مسلمان را کشت
سبد خالی امسال به سیبی ننشست
خاک بی برکت این مزرعه باران را کشت
دشنه ای داشت پدر، تشنه تر از اسبم بود
درد آنقدر فرورفت که درمان راکشت
کوچه در کوچه زمین خورد و به راهی نرسید
داغ این کوچه ی بن بست، خیابان را کشت
شعله ی دست تو روشن که در این شهر هنوز
می شود با دف تو نصف خراسان را کشت
"رضا بروسان"
 
دلم گرفته است
مثل همه زنانی که به زمین خیره می شوند
و انگشترشان را می چرخانند...
دلم گرفته است
و تو بیشتر از همه مسئول منی
و چشمان زیبای تو
که از درون به من می نگرند...
"الهام اسلامی"
 
روند شعرخوانی و نقد اشعار اعضا ، طی روال معمول انجام گردید.
 
 برگزیده ی این نشست ، شعری ست از اعظم ثمری تقدیم به رضا بروسان و الهام اسلامی
 

مشهد دلش برای کسی شور می زند
سازم دوباره نغمه ناجور می زند

از برف های خسته خبر می رسد ولی ...
آنکس که رفته بود سفر ، ‌می رسد ولی ...

پیراهن سیاه من از قبل بر تنم
بغضی که گیر کرده میان سرودنم

ْ (انگشت های مرثیه ام را عزا کم است )
ده روز می شود که برایت محرم است!

سیگارهای رفته به تبعید در سرم
بد بود حال من ولی امروز... بدترم...

...

پاییز پشت پنجره ها گیر می کند
وقتی کسی برای (ابد ) دیر می کند...

 

جلسه این هفته را نیم ساعت زودتر از موعد همیشگی به انجام رساندیم و پس از اتمام آن، به اتفاق به فرهنگسرای امام رضا واقع در پارک ملت جهت شرکت در بزرگداشت مرحوم بروسان و الهام اسلامی عزیز رفتیم.
روحشان شاد...
 
 
جلسه آینده با شعرخوانی و شناخت مکتب سوررئالیسم در کنارهم خواهیم بود.
 
 
 
 
 
صبح یک روز سرد پاییزی
فکر یک شعر ، شعر بهتر باش
 
روی پندارهای زرد زمین
مثل گل های سرخ پرپر باش
 
 
بعد برگرد و شاهد غم این
آخرین روز های آذر باش
 
سیلی عشق بر مخاطب گیج
در سکوت پلان آخر باش
 
 
 
این جهان قدر واژه هایت نیست
شاعر یک جهان دیگر باش*
 
 
سمانه رضایی
 
*قطعه بداهه ای کوتاه برای غم دوستانم در تلخی این روزها...
 
 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط ادبیات نظرات () |

جلسات اخیر در آستانه ماه محرم همچنان با شعرخوانی و نقد شعر  برگزار گردید.

طی این جلسات،  شناخت مکتب سمبولیسم و قوانین و معیارهای این مکتب موضوع بحث ادبی قرار گرفت که در زیر ، خلاصه ای از آن را خواهید خواند:

 

از نظر فکر، سمبولیسم بیشتر تحت تأثیر فلسفه ایده آلیسم بود که از متافیزیک الهام می گرفت و در حوالی سال 1880 در فرانسه باز رونق می یافت، همچنین بدبینی شوپنهاور نیز تأثیر زیادی در شاعران سمبولیست کرده بود.

خلاصه اصول سمبولیست ها به شرح زیر است:

1- حالت اندوهبار و آنچه را که از طبیعت موجد یأس و نومیدی و ترس است بیان می کنند.

2- به سمبل ها و اشکال و آهنگ هایی که احساس ها، نه عقل و منطق آن را پذیرفته است توجه دارند.

3- آثاری که آنها به وجود آورده اند برای هر خواننده به نسبت میزان ادراک و وضع روحیش مفهوم است، یعنی هرکس نوعی آنها را در می یابد و می فهمد.

4- آنان تا حد امکان از واقعیت عینی دور شده و به واقعیت ذهنی پرداخته اند.

5- چون انسان دستخوش نیروهای ناشناسی است که سرنوشت آنان را تعیین می کند از این رو حالت وحشت آور این نیروها را در میان نوعی رویا و افسانه بیان می کنند.

6- می کوشند حالت های غیرعادی روانی و معرفت های نابه هنگامی را که در ضمیر انسان پیدا می شود و حالت های مربوط به نیروهای مغناطیسی را در آثارشان بیان کنند.

7- به یاری احساس و تخیل حالت های روحی را در میان آزادی کامل با موسیقی کلمه ها، و با آهنگ و رنگ و هیجان تصویر می کنند.

شارل بودلر، موریس مترلینگ، آلدینگتن، لارنس، هاکسلی، آرتور رمبو از بزرگان این مکتب هستند.

سفر و شعر رویای پاریسی آثار بودلر، نژادپرست از آرتور رمبو، شاهدخت مالن از موریس مترلینگ نمونه‌هایی از آثار نمادگرایی می‌باشند.

موضوع جذاب دیگر این نشست ها، بحث در باب فرهنگ و هنر بود و اینکه به راستی کدامیک از شاخه های هنر میتوانند در فرهنگ نقش سازنده تری را ایفا کنند.

آنچه عقیده عمومی اعضای جلسه بر آن راسخ تر مینمود، تاثیر بیشتر زبان و شعر بود و آن هم به دلیل بی پرده بودن رابطه میان مغز و زبان!

و عقیده دیگر، موسیقی بود به علت بی مرز بودن دایره ی فهم آن.

و در پایان، شعری از سید علی رضایی :

اشکم عبور میکند از گونه بر لبم

انگار حرف هات نمی آید از گلو

دارند قطره قطره زمین میخورند باز

در بین کفش هام زمین گِل شده بگو

چسبیده ای به خاطره هایم عجیب و سخت

مانند این پلنگ که چسبیده به پتو...

 

در شعرها به آخر خطت رسیده ام

دلبسته ام... هنوز تو را من ندیده ام

دارم به روی گندم تو فکر میکنم

دارم به تو، تجسم تو فکر میکنم


با حرف های کهنه و دردت قلم به دست

بانو بگو که لرزش دست است یا عروض ؟

تو رفته ای و گریه ی فردی که آشناست

که شانه های شعر تکان میخورد هنوز

 

شعر و دل و صدا و سکوتم شکسته است

در بیت هام واژه ی نفرت نشسته است

هر جای بوسه ی بدنم درد میکند

من...دوستت...تو را... دهنم درد میکند

 

این عکس های مانده مرا کور میکند

دارد صدا، صدات تو را دور میکند

گاهی صدا... نه، گاه فقط یک نگاه تو

گاهی نه من، که قافیه مجبور میکند

اینطور باز حرف دلم را بیان کنم:

مویت همیشه شعر مرا بور میکند

 

 آمیختند چشم تو را با کمی عسل

"هی گریه می کند وسط دفترم غزل"

اینجا دلی برای دلت سرد میشود

دارد علی برای خودش مرد میشود...

از بالشی که خیس... و از هق هقی یواش

می ریخت باز شهد عسل روی گونه هاش

 

اشکش عبور کرد و فرو ریخت بر لبش

مثل سکوت و رد شدنش از کنار من

یک عمر باز منتظر کفش های تو

یا روی برف منتظر رد پا شدن...

                                □□□                                     

 

من خسته ام از این همه گریه به جای خواب

دلتنگی تمام شب و قرص های خواب

من خسته ام از این رد بوسه به سنگ ها

از این پتوی لعنتی و از پلنگ ها...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط ادبیات نظرات () |